دغدغه های تربیت

فضایی خودمانی برای طرح دغدغه های تربیتی

دغدغه های تربیت

فضایی خودمانی برای طرح دغدغه های تربیتی

دغدغه های تربیت

«لأن یهدی اللهُ بک رجلاً واحداً خیرٌ لک مما طلعَت علیه الشمس _ اگر خداوند به دست تو یک نفر را هدایت کند، برای تو از هر آنچه خورشید بر او می تابد برتر است.» (رسول اکرم صلی الله علیه و آله)
آدمی، حاصل تربیت است و تنها تربیت است که از بنی آدم، انسان می سازد.
جامعه، محصول تربیت تک تک اعضای آن است و مشکلات آن، ناشی از عدم تربیت صحیح.
بر آنیم تا با فراهم آوردن فضایی دوستانه، اندکی بیش از پیش به این بحث اساسی بپردازیم، رهنمودهای بزرگان این عرصه را نقل کنیم و نظرات و دغدغه های تربیتی خود و شما را به بحث بگذاریم. باشد که جرقه هایی در اذهانمان بیفتد و آتش عشق به تربیت و تعلیم، این شغل مقدس پاکان، در ما شعله ور تر گردد.

google+
آخرین نظرات

آشتی با سبک زندگی جدایی

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۱ ب.ظ

این مطلب، حاصل تأملات ناپخته‌ی یک دانشجوست. غرض از انتشار آن تنها گرفتن بازخورد و مخصوصاً مطلع شدن از انتقادات شما مخاطبان بزرگوار در جهت بهبود یا تغییر فرضیه است.

ورود بی مقدمه به بحث هم به آن دلیل است که این بحث به شکلی خام‌تر ولی مبسوط‌تر در جمعی گفته شده و شنیدن نظرات حاضران در آن جمع، در اولویت و فوریت بود. ان شاء الله بعداً کامل‌تر خواهد شد. عجالتاً تصاویر و اصلی‌ترین گزاره‌های مربوط به فرضیه را تقدیم می‌کنم:

یه صفحه ی خوب اینستا

چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ق.ظ

مدت ها بود کم توفیق بودیم از این که خدمت شما برسیم.

امروز یک صفحه ی ایستاگرامی بسیار زیبا در فضای فکری، تربیتی، اخلاقی، اجتماعی رؤیت شد، حیفمان آمد معرفی نکنیم:

یک قربانی

سفر رؤیایی با دختران آفتاب

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ ب.ظ
دو هفته‌ای می‌گذرد از آن سفر رؤیایی ...
در زندگی، گاهی واقعاً می‌توانی لطف یار را لمس کنی؛ گاهی احتمال می‌دهی که توجهی کرده‌ است، گاهی مطمئنی که نوازش نسیم لطف روی صورت دلت را حس می‌کنی ... ولی گاهی شمیم رحمت، طوفانی می‌کند که در آن غرق می‌شوی! سفر دو روزه‌ی مشهد دو هفته پیش ما هم اینگونه بود. ماجرای شیرین و جالبی دارد. که بماند ...
فقط یکی از برکت‌های این سفر، ماجرای دختران آفتاب بود.
«دختران آفتاب» یک کتاب داستان است که برای بیکار نبودن در مسیر برگشت، از کتابفروشی نزدیک حرم خریدم. اما چه کتابی! شروع کردن کتاب همان و خواندن کل 480 صفحه‌ی آن در کمتر از دو روز سفر همان (آن هم منی که در کتاب خواندم تنبل و کندم).
پیشنهاد می‌کنم بقیه‌ی ماجرا را از زبان ایمیلی که در ادامه مطلب می‌آید بخوانید، ایمیلی که پس از مطالعه‌ی کتاب و تقدیم آن به یک مدرسه‌ی دخترانه، به مربیان پرورشی مدرسه فرستادم:

سروش: یک قطره‌ی آب در درون خانه ...

يكشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ب.ظ

دیروز، به طور اتفاقی چشمم به خبری خورد که مرا سخت، خوش آمد!
مدت‌هاست اخبار نرم‌افزارها و زیرساخت‌های رسانه‌ای ملی را رصد می‌کنم. چرا که می‌دانم ملی‌سازی شبکه‌های انتقال داده (برای داده‌هایی که مبدأ و مقصدشان درون کشور است) اولاً چقدر به بهبود سرعت و کیفیت شبکه‌ی ارتباطی کمک می‌کند(1) و ثانیاً چه نقش پررنگی در خودکفایی اطلاعاتی و امنیتی کشور دارد.
برنامک‌هایی از قبیل بیسفون، سلام، فانوس، انار، قاصدک و غیره، با درجات توفیق و اقبال عمومی متفاوت، نتیجه‌ی تلاش‌های هم‌وطنانمان در زمینه‌ی برنامک‌های ارتباطی تلفن همراه بوده. امثال ما حامیان #تولید_ملی و #خودکفایی_در_زیرساخت‌های_رسانه‌ای ، همین‌ها را نیز مورد حمایت قرار می‌دادیم و اطرافیان را به استفاده از آن‌ها - ولو در کنار برنامک‌های متداول خارجی و فقط به نیت دادن بازخورد و کمک به بهبود- تشویق می‌کردیم. ولی انصافاً اگر واقع‌گرایانه نگاه کنیم، هیچ کدام از این برنامک‌های ایرانی یارای رقابت با رقبای خارجی خود از قبیل تلگرام، واتس اپ و ... را نداشتند. حتی با وجود امکاناتی فوق‌العاده (مثلا تماس صوتی با هر شماره تلفی حتی تلفن ثابت در برنامک بیسفون)، نمی‌دانم چه چیزی آن‌ها را از گردونه‌ی رقابت با رقیبان خارجی‌شان بیرون می‌کرد. آن‌ها عمدتا (علاوه بر باگ‌های جزئی و کمبودهای کوچک) رابط کاربری (user interface) زیبا و جذابی نداشتند و بر خلاف امثال تلگرام - که آدم را بدون آن که کار خاصی داشته باشد، جذب می‌کنند و در محیط خود نگه می‌دارند- کاربر را از خود خسته می‌کردند!

اما دیروز، خبر انتشار عمومی نسخه‌ی آزمایشی برنامک #سروش را که شنیدم،

بی‌معطلی آن را دانلود کردم و فکر می‌کردم مثل همیشه با یک اپ متوسط روبه‌رو خواهم شد که این بار، به جهت پشتوانه‌ی خوبی که دارد (صدا و سیما) کمی قوی‌تر است؛ اما با دیدن فضای برنامه، نظرم عوض شد و به طور جدی به آن امیدوار شدم! به همه‌ی شما عزیزان – مخصوصاً کسانی که داعیه‌ی عِرق ملّی یا دغدغه‌ی خودکفایی جامعه‌ی اسلامی دارند- توصیه می‌کنم این برنامک را نصب و استفاده کنید. هر چند ممکن است اشکالات و باگ‌های جزئی در آن دیده شود و راه درازی تا موفقیت کامل در پیش داشته باشد، اما اولاً استقلال اطلاعاتی و امنیتی کشور و عمل به قاعده‌ی نفی سبیل(2)، به تحمل این اشکالات جزئی (که واقعا در مورد این برنامک هم چندان معتنا به نیست) می‌ارزد و حیف است همین یک قطره‌ی آب درون خانه‌ی خود را به بهانه‌ی جوی آب خارجی‌ها از دست بدهیم:

کاریز درون جان تو می‌باید         کز عاریه‌ها تو را دری نگشاید

یک قطره‌ی آب در درون خانه      به زان جویی که از برون می‌آید (3)

ثانیاً بهبود و تسریع توسعه‌ی این برنامک جز با حمایت ما میسر نیست. این حمایت هم برای عموم به این اشکال است:

  1. عضو شدن و بالا رفتن تعداد کاربران که به طور مستقیم با روحیه و احساس وظیفه‌ی توسعه‌دهندگان مرتبط است.
  2. قدردانی از تیم توسعه‌دهنده
  3. دادن بازخورد اصلاحی که بدون شک در بهبود زیرساختی، امنیتی، فنی و زیبایی‌شناختی برنامک مؤثر است.
  4. تشویق دیگران به استفاده از این نرم‌افزار و انجام موارد 1 تا 3

1) کره‌ی جنوبی با داشتن سرعت اینترنتی بالغ بر 20 گیگابایت بر ثانیه، رکورددار سرعت اینترنت در جهان است. (منابع متعدد است، از جمله: http://www.statista.com/statistics/204952/average-internet-connection-speed-by-country/ ) این کشور همچنین یکی از کشورهای شاخص در داشتن شبکه‌ی ملی اطلاعات است که گفته می‌شود درصد بالایی از تبادلات داده در این کشور درون‌مرزی است و متخصصان، این ویژگی زیرساختی را در بالا بودن سرعت اینترنت مؤثر می‌دانند.

2) قاعده‌ی نفی سبیل طبق آیه‌ی «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» (141 نساء) بیان می‌کند که کافران نباید بر جامعه‌ی اسلامی استیلاء داشته باشند. از همین رو، فقهای اسلامی اشتغال به مشاغلی را که مورد نیاز جامعه‌ی اسلامی است واجب کفایی می‌دانند تا دست مسلمانان جلوی اجانب دراز نباشد. (تعاملات به معنای استیلاء نیست. البته مرز آن در جامعه‌ی امروز ظریف شده است.) حال، چرا پزشکی و مهندسی و ... مورد نیاز جامعه و واجب کفایی باشد ولی داشتن شبکه‌ی اجتماعی - که در جامعه‌ی اطلاعاتی امروز، بسیار غلبه آور است- اینگونه نباشد؟!

3) استاد ما شعر را این طور می‌خواندند. البته اصل مصراع سوم در دفتر ششم مثنوی معنوی به این شکل است: یک چشمه‌ی آب در درون خانه

چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است!

همه‌ی ما این ضرب المثل را شنیده‌ایم و احتمالاً افراد مختلف نظرات متفاوتی نیز در تأیید یا رد مضمون آن دارند. کاری ندارم که اول کسی که آن را گفته، چه منظوری داشته و نیز کاری ندارم که در بسیاری اوقات، استعمالی غلط و ضدّ دینی از این جمله‌ی بسیار حکیمانه و شدیداً قرآنی می‌شود؛ تنها می‌خواهم این ضرب المثل را با معنایی که از آن در نظر دارم به عنوان یک تنبیه و تذکر و زنگ خطر برای امثال خودم به کار ببرم؛ برای افرادی که خدا نعمتی از جنس دردآگاهی و دغدغه به آن‌ها داده، آن هم دغدغه‌ی تربیتی و فرهنگی و افرادی که ادعای خدمت به هم‌نوع و هم‌وطن و هم‌کیش دارند.

مختصر می‌گویم و امیدوارم مفید هم واقع شود: ای برادر و خواهری که ادعای خدمت و سازندگی و جهاد علمی و فرهنگی و چه و چه و چه ات گوش فلک را کَر کرده، اگر به مقتضای ادعایت تلاش نمی‌کنی که هیچ؛ مثل من[1] ول معطلی و فردا روزی خواهد رسید که حساب از نعمتِ آگاهی و دردمندی‌ات خواهند کشید و دمار از روزگارت در خواهند آورد! اما اگر واقعاً در حال تلاشی، خوب بنگر که سرمایه‌ی فکر و عشق و توان و زمانت را کجا خرج می‌کنی. نکند به دردِ خانمان سوز آن عده‌ای دچار شوی که خانه‌ی خود را تاریک رها کرده‌اند و چهل‌چراغ به مسجد می‌برند! نکند مثل خیلی از روحانیون و معلمان و فرهنگیان و انسان‌شناسان، مانند کثیری از مهندسان فرهنگی و مُصلحان اجتماعی و مُنجیان سیاسی و نخبگان اقتصادی و ... ، حرص تمدن اسلامی و کشور و مسجد محل و بچه‌ی مردم و مراجع غریبه را می‌خوری و دل به کار او می‌دهی؛ اما از خانواده‌‌ات، فرزندت، همسرت، فامیلت، شعله‌های بی‌امان طغیان زبانه می‌کشد و بوی تعفنِ جهل متصاعد می‌شود و فغانِ دردهای بی‌درمان به آسمان می‌رسد!

مدتی است توجهم به این نکته‌ی بسیار مهم جلب شده که عزیزجان، به پیر، به پیغمبر، باید برای خانواده وقت گذاشت، باید برای خانواده فکر کرد، باید دل سوزاند، باید تضرع کرد، باید برنامه‌ریزی کرد، باید نقشه ریخت، باید توسل کرد، باید زار زد!

ما فکر کرده‌ایم هر کس دیرتر از سر کار به خانه برگردد، هنر کرده. (آن نفهم‌های بدبخت را نمی‌گویم که برای رسیدن به یک مدل بالاتر آهن قراضه‌ی متحرک یا یک تخته چشم‌نوازترِ پشمِ رنگ‌کرده یا یک لقمه‌ی چرب‌ترِ نجاستِ هضم نشده، تا بوقِ سگ کار می‌کنند و فرزندانشان را از محبت پدرانه و مادرانه که میلیاردها برابر مهم‌تر از پول و این کثافات است - محروم![2]) بلکه افراد مخلصی را می‌گویم که حتی بی‌چشم‌داشت، تمام وقت خود را به خدمت‌گزاری خالصانه - در هر عرصه‌ای- اختصاص داده‌اند. اما باید بدانیم که اولْ واجب، تربیت خود است (علیکم أنفسکم، لا یضرّکم من ضلَّ إذا اهتدیتم) بعد از آن، تربیت خانواده است (قوا أنفسکم و أهلیکم ناراً و أنذِر عشیرتک الأقربین و أْمُر أهلَک بالصلاة و الزکاة واصطَبِر علیها) و آن وقت تازه نوبت به دیگران می‌رسد. شکی نیست که ما وظیفه داریم جامعه را اصلاح کنیم (کنتم خیر اُمةٍ اُخرجَت للناسِ تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر - من أصبحَ لایهتمُّ بِاُمورِ المسلمینَ فلیسَ بمسلمٍ)؛ اما اگر هر کس همان وظیفه‌ی اول را هم انجام بدهد، کار تمام است! در فرض این که دو سوم افراد جامعه، چنین نمی‌کنند، اگر ثلثی از افراد دیگر یا حتی کمتر، علاوه بر وظیفه‌ی اول، وظیفه‌ی دوم را هم انجام بدهند، باز هم مقصود حاصل است! در هر حال، «الأقربون أولی بالمعروف، نزدیکان به نیکی سزاوارترند.»

استادی داریم که خدا حفظش کند، کل عمرش به تعلیم و تربیت جوانان اختصاص داده و انصافا خیلی جوان‌ها را دست‌گیری و تربیت کرده؛ از هیچ چیز در راه خدمت به جوانان دریغ نمی‌کند؛ اما همو، وقتی خواهش می‌کردیم جلسه‌ای در ساعات انتهایی روز برایمان ترتیب دهد، گفت: شرمنده‌ام، من از ساعت 15 به بعد، در خدمت خانواده‌ام؛ بازی می‌کنیم، حرف می‌زنیم، تو سر و کله‌ی دخترهایم می‌زنم و ...

این است! از خیلی آقایانی هم که صبح تا شب دنبال «إرشاد» بچه‌ی مردم هستند و حتی در خانه هم فکر و ذکرشان معطوف به تربیت همه‌ی عالم و آدم هست غیر از خانواده‌ی خودشان، این استاد موفق تر است. چرا؟ چون به وظیفه عمل کرده و خدا هم به نفس او، به قلم او، به تلاش او برکت داده.

یک کلام، عاجزانه از شما و خودم تمنا می‌کنم: به خانواده‌ی خود برسید. اگر وجهه‌ی تربیتی و فرهنگی دارید، اگر داعیه‌ی دینداری دارید، اگر ادعای بشر دوستی دارید، بخشی از وقتتان را هم به فرزندانتان، همسرتان، خواهر و برادرتان و حتی پدر و مادرتان اختصاص دهید. اکثر ناهنجاری‌های فردی و اجتماعی محصول سرد بودنِ محیط خانواده است. جامعه‌ی خود را دریابید، با وقت‌گذاری برای خانواده.

مخصوصاً در این زمانه که به لطف شبکه‌های ضد اجتماعی و نافناوری‌های نارسانه‌ای، همه با من اند و در یمن اند، همه‌ی خانواده تر و تمیز در خانه در میان جمع هستند و دلشان جای دیگر است؛ که خدا می‌داند کجا! و پدر و مادرها هم در خواب زمستانی. امیدوارم خواب خوش نبینند؛ چون دشمن برای ما خواب‌های ناخوش، فراوان دیده‌است! (مَن نامَ لَم یُنَم عنه)



[1] . منِ فعلی. امیدوارم به دعای شما آدم شوم!

[2] . البته به هر کس پرکاری می‌کند برای تأمین خانواده هم جسارت نمی‌کنم؛ بالاخره بعضی اوقات تأمین حداقل‌ها هم مستلزم زحمت فراوان است. خداوند همه‌ی نیازمندان را بی‌نیاز کند و آنان را از کارِ بیش از مقدارِ از سرِ اجبار نجات دهد. (البته خودمان هم باید عاقلانه‌تر و قانعانه‌تر زندگی‌کنیم. مجبوریم این همه وام بگیریم، آن هم با نرخ بهره‌ی بیست درصدی؟!)

واقعا چرا که نه؟!

پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۳۹ ق.ظ

فصل امتحانات است و در حال مطالعه با یکی از دوستان هستیم که دانشجوی عمران آب و فاضلاب است. (1)

کتاب قطور «هیدرولوژی مهندسی» دکتر صفوی جلویش باز است و دارد با مسائلش دست و پنجه نرم می‌کند.

ناگهان سر بلند می‌کند و بی‌مقدمه می‌گوید:

«چقدر خوب می‌شد اگه یه درس اول کارشناسی داشتیم که کلّیات رشته‌مون رو به ما معرفی کنه. به ما می‌گفتن مثلا صنعت آب صفرش اینجاست، صدش اونجا! بعد برای رسیدن به صد به فلان و فلان و فلان چیز نیاز داریم. یعنی خلاصه یه نقشه ی کلی از رشته‌مون داشتیم، دقیقا می‌دونستیم کدوم درس کجای کار به دردمون می خوره ...»

یک طرح بسیار مفید و البته نه چندان دشوار. مگر نه این که منطق (rationale) عنصر مرکزی شبکه‌ی عناصر برنامه‌ی درسی است؟(2) مگر نه این که یادگیرنده، بدون درک معنا و جایگاه یک درس، نمی‌تواند انگیزه‌ای واقعی برای یادگیری داشته باشد؟ و ...

سؤالی که پیش می‌آید این است که تا به حال هیچ یک از برنامه‌نویسان درسی آموزش عالی به این فکر نیفتاده‌اند؟ مگر ندیده‌اند خیل دانشجویانی را که اگر از آن‌ها سؤالی از یک درس بپرسی، از باء بسمله تا تاء تمّت درس را از حذف برایت می‌گویند ولی اگر بپرسی این درس در بدنه‌ی رشته‌ی شما چه نقشی دارد یا اصلاً رشته‌ی شما کجای جغرافیای پهناور علم قرار گرفته، عاجز می‌مانند؟

هر چند برخی دروس برخی رشته‌ها چنین نقشی دارند و یا بعضی اساتید پیدا می‌شوند چنین دغدغه‌ای داشته باشند اما معرفی کامل و معنادار رشته به شکل یک رویه‌ی رسمی در آموزش عالی ما دیده نمی‌شود. هر چند چه باک، که اگر از آن خیل دانشجویان مذکور بپرسی چرا نمی‌دانی، احتمالا پاسخ می‌شنوی: «برای من که دنبال مدرک‌ام، چه اهمیتی دارد بدانم یا ندانم؟!» و اگر بگویی مگر درس نمی‌خوانی که کمکی به جامعه‌ات یا خودت بکنی، ... و الخ


1) راستی دقت کرده‌اید بعضی رشته‌ها که اسم و رسم خاصی ندارند، چقدر برای امروز کشور ما مهم و حیاتی هستند؟ واقعاً آیا رشته‌های مربوط به صنعت آب، نباید امروز جزء حساس‌ترین و پررونق‌ترین رشته‌های دانشگاه‌های کشوری باشد که با بحران کشنده‌ی آب در در گریبان است؟ (بماند که تمام دنیا با مسأله‌ی آب مواجه‌اند و آینده پژوهان ریشه‌ی جنگ‌های آینده را همین مسأله شمرده‌اند!) اما انصافاً امروز چه کسی به ذهنش خطور می‌کند نخبگان رشته‌ی ریاضی را به جای آن که بچپاند در جنةالمأوای برق شریف، به سمت رشته‌های حوزه‌ی آب سوق دهد؟!

ای آقا! این چه حرفی است؟ مؤدب باش! وقتی سرِ دانشجویان به مسائل مسخره و پیش پا افتاده‌ی کشورهای مفنگیِ جهان سومی خودشان گرم شد، پس دیگر چه کسی "مرزهای علم" را در MIT و استنفورد و پرینستون و کمبریج و ... چگونه پیش ببرد و موجبات رفاه و سعادت بیشتر نوع بشر را فراهم آورد؟!

2) Akker, J. V. D. (2003). Curriculum Perspectives: An Introduction. in J.V.D. Akker, W. Kuiper & U. Hameyer, Curriculum Landscapes and Trends (pp 1-10). Springer

موقعیت تربیتی - سرزنش بیجا

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۱ ب.ظ

ما فکر می‌کنیم باید همه‌ی کارهای خوب و بد کودک را همان جا تشویق و تنبیه کنیم؛ آخر ما باید او را اصلاح کنیم! بچه نباید بی‌تربیت باشد! بچه باید انضباط یاد بگیرد و ...kid&broom

داشتم حیاط را جارو می‌زدم ... خواهرزاده‌ی 4 ساله‌ام آمد و گفت: «دایی، این گَرده گُلا که ما جمع کرده بودیم کو؟» یادم افتاد یک کیسه از این گرده‌های گل که در فصل پاییز از بعضی درختان روی زمین می‌ریزد (و دقیقا نمی‌دانم اسمش چیست!)، با برادرش جمع کرده بودند. حالا آمده بود نُطُق می‌کشید که «دایی، اینا رو چیکار کردی؟ چرا دیگه نیستن؟!»

صادقانه گفتم: «خب شما به اندازه کافی جمع کرده بودین دیگه، من بقیه اش رو جارو کردم.» اما انگار چندان هم جای پاسخی چنین صریح نبود؛ عصبانی شد. البته خیلی زیرکانه و نه پرخاشگرانه: آمد از برگ‌ها و آشغال‌هایی که جمع کرده بودم یک گوشه، یک مشت برداشت و صاف رفت ریخت جایی که جارو و تمیز شده بود. 

متنی تربیتی از دکتر محمدرضا شعبانعلی

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ب.ظ

بین تربیت فرزند با هدف “موفق شدن و راضی شدن او و ایجاد فضایی برای لمس تجربه‌ی زندگی” با تربیت فرزند با هدف “احساس آرامش خودم و اینکه بگویم: من هر چه از دستم برمی‌آمد کردم” فاصله‌ی زیادی وجود دارد و عموماً این دو مفهوم با هم در تضاد قرار می‌گیرند.

پدر و مادری که فرزندشان را به اجبار به سمت رشته‌های دانشگاهی متعارف سوق می‌دهند، نمونه‌ی بارزی از این “خودخواهی آلوده” در مقابل “فرزندخواهی فداکارانه” هستند.

آنها حاضرند فرزندشان، بدون اینکه علاقه‌ای داشته باشد، به رشته‌ی مورد ترجیح ایشان برود. سالها عمرش را بسوزاند. بعدها بی انگیزگی و افسردگی را تجربه کند. و بعد بنشینند و حق به جانب به مخاطب خویش بگویند:
تو که می دانی. من همه‌ی زندگی‌ام را صرف او کردم.
چه صبح‌ها که وقتی خواب بود، برایش غذا درست کردم.
چه شبها که خانه را آرام نگه داشتم تا برای کنکور بخواند.
نمی‌دانم چرا اینطور شده.

آنها می‌ترسند که از فرزندشان برای رسیدن به رویاهایی که دارد، برای درس‌ خواندن در رشته‌هایی که دوست دارد، برای ساختن آینده‌ای که می‌پسندد، برای انتخاب سبک زندگی که ترجیح می‌دهد، حمایت کنند.
چون اگر در این راه، شکستی در کار باشد، خودشان را مقصر خواهند دانست و هدف بسیاری از پدر و مادرها، “خوشبختی فرزندان” نیست. بلکه فرار کردن از “احساس تقصیر” است.

چقدر خودخواهی‌های کثیف که لباس فضیلت می‌پوشد و چقدر فضیلت‌ها که در میان سلیقه‌ی عامه‌ی مردم، به بی‌توجهی و بی‌تدبیری تفسیر می‌شود.

محمدرضا شعبانعلی

@justfor30days


پ.ن: دکتر محمدرضا شعبانعلی، فارغ التحصیل رشته‌ی MBA دانشگاه صنعتی شریف و از مشاوران بازرگانی و مدیریتی مطرح در کشور ما و در سطح بین المللی است. این روزها به مدد شبکه‌های اجتماعی مجازی، سخنان قابل تأملی در حیطه‌های اجتماعی و تربیتی نیز از وی منتشر شده است. برای آشنایی بیشتر با وی، اینجا کلیک کنید.

پس از مدت‌ها انتظار

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۳۸ ب.ظ

پس از مدت‌ها انتظار، اشتیاق و صبر، روز موعود رسید و یک گام عملی در پر کردن یکی از خلأهای جدی جامعه‌ی ما به ثمر نشست:

کتاب «صد و پنجاه هشتگ؛ نهضت سواد رسانه‌ای» نوشته‌ی دو استاد گرانقدر، دکتر سید بشیر حسینی و حسین حق‌پناه، روانه‌ی بازار شد. برای توضیحات بیشتر، دعوت می‌کنیم میهمان یکی از دوستان خوب ما، وبلاگ از سرنوشت باشید.


والد خلاق، والد مخرب

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۲۰ ق.ظ

متن زیر را مدتی پیش در همان گروهِ استثنائاً مفیدِ شبکه‌های اجتماعی دیدم. موضوع بحث «تربیت والدین» بود. با اندکی ویرایش، اصل متن را تقدیم می‌کنم:


1- بچه سرفه می‌کند.
مادر خلاق یک دستمال درمی‌آورد و به بچه می‌دهد.

 

مادر غیر خلاق به او می‌گوید:
"نکن". بعد هم بچه را دعوا می‌کند. بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم می‌زند!

 

2- بچه غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود.
پدر خلاق به او می‌گوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه می‌خواهد خروجی را نشانش بدهد.
بچه یورتمه کنان به طرف در می‌رود و خوشحال است. احساس می‌کند کار مهمی انجام می‌دهد.

 

پدر غیرخلاق
او را به زور و کشان کشان بیرون می‌برند. بچه زِر می‌زند.

بچه غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود.
قربان صدقه‌اش می‌روند و وعده شکلات و بستنی می‌دهند.
بچه رشوه را قبول می‌کند. همچنان غر می‌زند و از مغازه خارج می‌شود. و مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است.

 

3- بچه در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند.
مادر خلاق
گوش می‌دهد، اما عکس‌العملی نشان نمی‌دهد.

 

مادر غیرخلاق
درحالی که سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد، گوش می‌دهد. به بچه می‌گوید:
"اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته.
تو باهاش بازی نکن!"
( من غرق در منطق و فراست این جورمادرها شده‌ام!!)

 

4- بچه بستنی می‌خورد.
مادر خلاق
به او دستمال می‌دهد تا دهانش را پاک کند.

 

مادر غیرخلاق
دور دهانش را پاک می‌کند

 

5- بچه غر می‌زند.
مادر خلاق
به کودکش نگاه می‌کند و از او می‌خواهد تا علت بدخلقیش را بدون گریه بگوید

 

مادر غیر خلاق
دعوایش می‌کند. پدر به مادر می‌توپد که بچه را دعوا نکن. بچه لگدی حواله پدر می‌کند. مادر می‌خندد. پدر بچه را دعوا می‌کند. باز هم به او وعده و رشوه می‌دهند.


 

6- بچه زمین خورده‌ است.
مادر خلاق
با لبخند به کودکش نگاه می‌کند و با زبان بدن به او می‌فهماند:
طوری نیست بلند شو و ادامه بده
و او با خوشحالی بلند می‌شود و به بازی ادامه می‌دهد.

 

مادر غیرخلاق
توی سرش می‌زند و "خاک بر سرم"ـی می‌گوید. بچه را بلند می‌کند و مثل کیسه سیب‌زمینی می‌تکاند.
بچه می‌ترسد و جیغ می‌کشد. مادر گونه می‌خراشد. هر دو مفصل هوار می‌کشند. بچه را پیش خود می‌نشاند و به او می‌گوید از جات تکان نخور وروجک
مادر آینه در‌می‌آورد تا آرایشش را کنترل کند.
و بچه از فرصت استفاده کرده و با این فکر پیروزمندانه
که از دست مادر فرار کردم دوباره می‌رود تا بازی کند


7- در مطب دکتر حوصله بچه سر رفته‌ است. مادر خلاق
از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آورد و بچه مشغول می‌شود.

مادر غیرخلاق
مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشد لاینقطع می‌گوید
"نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، بشین، ول کن، به پدرت میگم …. اعصاب همه رو خرد کردی.
الان آقای دکتر میاد آمپولت میزنه!!!"


 

و این ماجرا ها تمام نشدنی است و… شاید بهتر باشه بازهم بگیم :

والدین خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند!